|
کلبه تنهایی من کلبه تنهایی من
| ||
|
اینجا دلی تنگ است،کار مردمش ننگ است این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود
[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 16:47 ] [ سعید عبادی ]
این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود
[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 16:32 ] [ سعید عبادی ]
این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود
[ شنبه یکم مرداد 1390 ] [ 16:29 ] [ سعید عبادی ]
من تورا دوست دارم ؟،هرگز از عشق تو هر دم بیمارم ؟،هرگز در دوری تو ثانیه میشمارم ؟،هرگز یا که از صبح تا به شب بی قرارم ؟،هرگز افسوس که دل مرا تو باز رسوا کردی هر چه گفتم مرا ضایع کردی آری من تو را دوست دارم،هنوز از عشق تو بیمارم،هنوز من ثانیه شمارم،هنوز بی قرار بی قرارم،هنوز این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود [ دوشنبه بیستم تیر 1390 ] [ 15:8 ] [ سعید عبادی ]
همه از آن نگاه اتفاقی بود و بس آن شب به کنارم هم اتاقی بود و بس شده بود مرهمی بر زخم من همه فکرم به فراقی بود و بس کارم شده بود فکر و خیال افسوس که آن هم باتلاقی بود و بس از همه چیز و همه کس سرتر خواندمت آری شاید که اغراقی بود و بس این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود
[ سه شنبه هفتم تیر 1390 ] [ 18:56 ] [ سعید عبادی ]
[ سه شنبه سی و یکم خرداد 1390 ] [ 10:57 ] [ سعید عبادی ]
شیشه قلب مرا بشکستی،گذشتی تو گل زیبای شقایق را له کردی،گذشتی تو بگو سزای عملت چیست ؟؟ که اینگونه مرا کشتی،گذشتی این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 10:31 ] [ سعید عبادی ]
بنگر چگونه پیرم کردی از دیدن آیینه سیرم کردی من چه کردم بگو ای نامرد؟؟ اینگونه مرا بسته به زنجیرم کردی این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 10:27 ] [ سعید عبادی ]
صد بار به پایت فتادم نروی زخم شمشیر عشقت به قلبم نزنی ای کاش بمیری و نابود شوی تا من خانه خراب را به آتش نزنی این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود [ چهارشنبه بیست و پنجم خرداد 1390 ] [ 10:20 ] [ سعید عبادی ]
من پشیمانم از آن عشق که پستم میکرد بر زبانهای شما دست به دستم میکرد مثل احساس کسی سنگ شدم ای مردم! تازه با فاصله همرنگ شدم ای مردم! یک نفر میوهی احساس مرا چید و گذشت گریهی نیمهشب روح مرا دید و گذشت یک نفر گریهی عاشق شدنم را خندید لحظهی ناب شقایق شدنم را خندید من از آن ساحل توفانزده برمیگردم از همان میوهی دندان...زده برمیگردم این شعر هم از خودمه نظر ، انتقاد و یا پیشنهادی دارید خیلی خوشحال میشم تو قسمت نظرات بگید تا یک شعر دیگه فعلا بدرود [ یکشنبه بیست و دوم خرداد 1390 ] [ 10:13 ] [ سعید عبادی ]
یچاره قلوه سنگی که از دست کودکی به سوی پرنده ای پرتاب می شود ... مانده بر سر دو راهی ... دل کودک را بشکند یا بال پرنده را [ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 20:39 ] [ سعید عبادی ]
خدا کند تبسم لبی به آه نشکند / بلور بغض سینه ای به شامگاه نشکند [ شنبه هفتم خرداد 1390 ] [ 20:34 ] [ سعید عبادی ]
سلام به همه برو بچه ها اول باید معذرت خواهی بکنم برای اینکه چند وقت خبری ازم نبود دوم اینکه باید بگم من از هیچ کسی تقلید نکردم من اصلا شعر آقاسی رو با این سبک گوش نکردم. سوم اینکه من هیچ رنگی نیستم فقط آبی و سفید و سیاه اینارو چون رنگ مورد علاقم بود گفتم وگرنه من اهل هیچ رنگی نیستم. چهارم اینکه شما نمیدونید چرا حس شعر گویی من رفته ؟!! و در آخر میخوام بگم که قصد دارم دوباره برگردم و وبلاگمو بنویسم
[ پنجشنبه بیست و یکم بهمن 1389 ] [ 11:42 ] [ سعید عبادی ]
عشق یعنی فاطمه...
عشق یعنی عین ویعنی شین و قاف عشق یعنی سیلی و ضرب قلاف عشق یعنی سیر از دنیا شدن عشق یعنی معنی عقبی شدن عشق یعنی دیدن مردی ز زن عشق یعنی روح واحد در دو تن عشق یعنی سروی اما یاسی عشق یعنی چشمه احساسی عشق یعنی عاشق گوهر شدن عشق یعنی پشت در کوثر شدن عشق یعنی قل هو الله احد عشق یعنی چیده گشتن با لگد عشق یعنی بوی یاس و رازقی عشق یعنی مردن از یک عاشقی عشق یعنی یک سرور از اشک چشم عشق یعنی یک سکوت پر زخشم عشق یعنی بغز یاس باردار عشق یعنی گریه کردن زار و زار عشق یعنی زجر نور و عمر گل عشق یعنی قرة العین رسل عشق یعنی خنده های کوه غم عشق یعنی اشک سیل ریزد ز غم عشق یعنی غسل بی بی نیمه شب عشق یعنی سردی از گرمای تب عشق یعنی هرچه داری رو کنی عشق یعنی غنچه ات را بو کنی عشق یعنی یک دفاع بی ذوالفقار عشق یعنی یک تبسم زیر نار عشق یعنی عشق زهرا و علی عشق یعنی دختر پاک نبی عشق یعنی ربنا وقت سحر عشق یعنی خون چکیدن از کمر عشق یعنی حفظ حرمت با کتک عشق یعنی زخم جان خورده نمک عشق یعنی یک شقایق مست باد عشق یعنی طفل خود بردن زیاد عشق یعنی شبنم خون روی برگ عشق یعنی شستن دل با تگرگ عشق یعنی سربلند از محکمه عشق یعنی فا و طا و میم و ه عشق یعنی آبرویم ریخته عشق یعنی هستم تا ابد من شیفته
این شعر هم مال خودمه اگر نظر انتقاد یا پیشنهادی دارید تو قسمت نظر ها بذارید [ سه شنبه چهارم خرداد 1389 ] [ 13:12 ] [ سعید عبادی ]
عشق یعنی...!
عشق يعنی شعرهای ناب ناب
این شعر از خودمه اگر نظر ، پیشنهاد و یا انتقادی ازش دارید خوشحال میشم تو نظرها بگید. تایه شعر دیگه ... . [ سه شنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1389 ] [ 18:40 ] [ سعید عبادی ]
"دوستت دارم" به ۱۰۰ زبان مختلفEnglish - I love you
Afrikaans - Ek het jou lief Albanian - Te dua Arabic - Ana behibak (to male) Arabic - Ana behibek (to female) Armenian - Yes kez sirumen Bambara - M'bi fe Bangla - Aamee tuma ke bhalo aashi Belarusian - Ya tabe kahayu Bisaya - Nahigugma ako kanimo Bulgarian - Obicham te Cambodian - Soro lahn nhee ah Cantonese Chinese - Ngo oiy ney a Catalan - T'estimo Cheyenne - Ne mohotatse Chichewa - Ndimakukonda Corsican - Ti tengu caru (to male) Creol - Mi aime jou Croatian - Volim te Czech - Miluji te Danish - Jeg Elsker Dig Dutch - Ik hou van jou Esperanto - Mi amas vin Estonian - Ma armastan sind Ethiopian - Afgreki' Faroese - Eg elski teg Farsi - Doset daram Filipino - Mahal kita Finnish - Mina rakastan sinua French - Je t'aime, Je t'adore Gaelic - Ta gra agam ort Georgian - Mikvarhar German - Ich liebe dich Greek - S'agapo Gujarati - Hoo thunay prem karoo choo Hiligaynon - Palangga ko ikaw Hawaiian - Aloha wau ia oi Hebrew - Ani ohev otah (to female) Hebrew - Ani ohev et otha (to male) Hiligaynon - Guina higugma ko ikaw Hindi - Hum Tumhe Pyar Karte hae Hmong - Kuv hlub koj Hopi - Nu' umi unangwa'ta Hungarian - Szeretlek Icelandic - Eg elska tig Ilonggo - Palangga ko ikaw Indonesian - Saya cinta padamu Inuit - Negligevapse Irish - Taim i' ngra leat Italian - Ti amo Japanese - Aishiteru Kannada - Naanu ninna preetisuttene Kapampangan - Kaluguran daka Kiswahili - Nakupenda Konkani - Tu magel moga cho Korean - Sarang Heyo Latin - Te amo Latvian - Es tevi miilu Lebanese - Bahibak Lithuanian - Tave myliu Malay - Saya cintakan mu / Aku cinta padamu Malayalam - Njan Ninne Premikunnu Mandarin Chinese - Wo ai ni Marathi - Me tula prem karto Mohawk - Kanbhik Moroccan - Ana moajaba bik Nahuatl - Ni mits neki Navaho - Ayor anosh'ni Norwegian - Jeg Elsker Deg Pandacan - Syota na kita!! Pangasinan - Inaru Taka Papiamento - Mi ta stimabo Persian - Doo-set daaram Pig Latin - Iay ovlay ouyay Polish - Kocham Ciebie Portuguese - Eu te amo Romanian - Te ubesk Russian - Ya tebya liubliu Scot Gaelic - Tha gra\dh agam ort Serbian - Volim te Setswana - Ke a go rata Sindhi - Maa tokhe pyar kendo ahyan Sioux - Techihhila Slovak - Lu`bim ta Slovenian - Ljubim te Spanish - Te quiero / Te amo Swahili - Ninapenda wewe Swedish - Jag alskar dig Swiss-German - Ich lieb Di Tagalog - Mahal kita Taiwanese - Wa ga ei li Tahitian - Ua Here Vau Ia Oe Tamil - Nan unnai kathalikaraen Telugu - Nenu ninnu premistunnanu Thai - Chan rak khun (to male) Thai - Phom rak khun (to female) Turkish - Seni Seviyorum Ukrainian - Ya tebe kahayu Urdu - mai aap say pyaar karta hoo Vietnamese - Anh ye^u em (to female) Vietnamese - Em ye^u anh (to male) Welsh - 'Rwy'n dy garu Yiddish - Ikh hob dikh [ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 13:2 ] [ سعید عبادی ]
دوستم داری؟!دختر پسري با سرعت120کيلومتر سوار بر موتور سيکلت
دختر:آروم تر من ميترسم پسر:نه داره خوش ميگذره دختر:اصلا هم خوش نميگذره تو رو خدا خواهش ميکنم خيلي وحشتناکه پسر:پس بگو دوستم داري دختر :باشه باشه دوست دارم حالا خواهش ميکنم آروم تر پسر:حالا محکم بغلم کن(دختر بغلش کرد) پسر:ميتوني کلاه ايمني منو برداري بذاري سرت؟اذيتم ميکنه و..... روزنامه هاي روز بعد: موتور سيکلتي با سرعت 120 کيلومتر بر ساعت به ساختماني اثابت کرد موتور سيکلت دو نفر سرنشين داشت اما تنها يکي نجات يافت حقيقت اين بود که اول سر پاييني پسر که سوار موتور سيکلت بود متوجه شد ترمز بريده اما نخواست دختر بفهمه در عوض خواست يکبار ديگه از دختر بشنوه که دوستش داره(براي اخرين بار) [ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 13:0 ] [ سعید عبادی ]
زيباترين قلبروزي مرد جواني وسط شهري ايستاده بود و ادعا مي كرد كه زيبا ترين قلب را درتمام آن منطقه دارد. جمعيت زياد جمع شدند. قلب او كاملاً سالم بود و هيچ خدشهاي بر آن وارد نشده بود و همه تصديق كردند كه قلب او به راستی زيباترين قلبي است كه تاكنون ديدهاند. مرد جوان با كمال افتخار با صدايي بلند به تعريف قلب خود پرداخت. ناگهان پير مردي جلوي جمعيت آمد و گفت كه قلب تو به زيبايي قلب من نيست. مرد جوان و ديگران با تعجب به قلب پير مرد نگاه كردند قلب او با قدرت تمام ميتپيد اما پر از زخم بود. قسمتهايي از قلب او برداشته شده و تكههايي جايگزين آن شده بود و آنها به راستی جاهاي خالي را به خوبي پر نكرده بودند براي همين گوشههايی دندانه دندانه درآن ديده ميشد. در بعضي نقاط شيارهاي عميقي وجود داشت كه هيچ تكهاي آن را پرنكرده بود، مردم كه به قلب پير مرد خيره شده بودند با خود ميگفتند كه چطور او ادعا ميكند كه زيباترين قلب را دارد؟ مرد جوان به پير مرد اشاره كرد و گفت تو حتماً شوخي ميكني؛ قلب خود را با قلب من مقايسه كن؛ قلب تو فقط مشتي رخم و بريدگي و خراش است . پير مرد گفت: درست است. قلب تو سالم به نظر ميرسد اما من هرگز قلب خود را با قلب تو عوض نميكنم. هر زخمي نشانگر انساني است كه من عشقم را به او دادهام، من بخشي از قلبم را جدا كردهام و به او بخشيدهام. گاهي او هم بخشي از قلب خود را به من داده است كه به جاي آن تكهي بخشيده شده قرار دادهام؛ اما چون اين دو عين هم نبودهاند گوشههايي دندانه دندانه در قلبم وجود دارد كه برايم عزيزند؛ چرا كه يادآور عشق ميان دو انسان هستند. بعضي وقتها بخشي از قلبم را به كساني بخشيدهام اما آنها چيزی از قلبشان را به من ندادهاند، اينها همين شيارهاي عميق هستند. گرچه دردآور هستند اما يادآور عشقي هستند كه داشتهام. اميدوارم كه آنها هم روزي بازگردند و اين شيارهاي عميق را با قطعهای كه من در انتظارش بودهام پركنند، پس حالا ميبيني كه زيبايي واقعي چيست؟ مرد جوان بي هيچ سخني ايستاد، در حالي كه اشك از گونههايش سرازير ميشد به سمت پير مرد رفت از قلب جوان و سالم خود قطعهای بيرون آورد و با دستهاي لرزان به پير مرد تقديم كرد پير مرد آن را گرفت و در گوشهاي از قلبش جاي داد و بخشي از قلب پير و زخمي خود را به جاي قلب مرد جوان گذاشت . مرد جوان به قلبش نگاه كرد؛ ديگر سالم نبود، اما از هميشه زيباتر بود زيرا كه عشق از قلب پير مرد به قلب او نفوذ كرده بود...
[ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 12:59 ] [ سعید عبادی ]
زمان های قديم٬ وقتی هنوز راه بشر به زمين باز نشده بود. فضيلت ها و تباهی ها دور هم جمع شده بودند. ذکاوت گفت بياييد بازی کنيم. مثل قايم باشک! ديوانگی فرياد زد: آره قبوله من چشم می زارم! چون کسی نمی خواست دنبال ديوانگی بگردد٬ همه قبول کردند. ديوانگی چشم هايش را بست و شروع به شمردن کرد: يک٬ ... دو٬ ... سه٬ ... ! همه به دنبال جايی بودند که قايم بشوند. نظافت خودش را به شاخ ماه آويزان کرد. خيانت خودش را داخل انبوهی از زباله ها مخفی کرد. اصالت به ميان ابر ها رفت. هوس به مرکز زمين راه افتاد. دروغ که می گفت به اعماق کوير خواهد رفت٬ به اعماق دريا رفت. طعم داخل يک سيب سرخ قرار گرفت. حسادت هم رفت داخل يک چاه عميق. آرام آرام همه قايم شده بودند و ديوانگی همچنان می شمرد: هفتادو سه٬ هفتادو چهار٬ ... اما عشق هنوز معطل بود و نمی دانست به کجا برود. تعجبی هم ندارد. قايم کردن عشق خيلی سخت است. ديوانگی داشت به عدد ۱۰۰ نزديک می شد٬ که عشق رفت وسط يک دسته گل رز آرام نشت. ديوانگی فرياد زد: دارم ميام. دارم ميام ... همان اول کار تنبلی را ديد. تنبلی اصلا تلاش نکرده بود تا قايم شود. بعد هم نظافت را يافت. خلاصه نوبت به ديگران رسيد. اما از عشق خبری نبود. ديوانگی ديگر خسته شده بود که حسادت حسوديش گرفت و آرام در گوش او گفت: عشق در آن سوی گل رز مخفی شده است. ديوانگی با هيجان زيادی يک شاخه گل از درخت کند و آن را با تمام قدرت داخل گل های رز فرو برد. صدای ناله ای بلند شد. عشق از داخل شاخه ها بيرون آمد٬ دست هايش را جلوی صورتش گرفته بود و از بين انگشتانش خون می ريخت. شاخهء درخت٬ چشمان عشق را کور کرده بود. ديوانگی که خيلی ترسيده بود با شرمندگی گفت حالا من چی کار کنم؟ چگونه می توانم جبران کنم؟ عشق جواب داد: مهم نيست دوست من٬ تو ديگه نميتونی کاری بکنی٬ فقط ازت خواهش می کنم از اين به بعد يار من باش. همه جا همراهم باش تا راه را گم نکنم. و از همان روز تا هميشه عشق و ديوانگی همراه يکديگر به احساس تمام آدم های عاشق سرک می کشند ... نظرت چیه؟
[ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 12:54 ] [ سعید عبادی ]
عشق يعنیتا حالا شده عاشق بشين؟؟؟
ميدونين عشق چه رنگيه؟؟؟ ميدونين عشقق چه مزه اي داره؟؟؟ ميدونين عشق چه بويي داره؟؟؟ ميدونين عاشق چه شکليه؟؟؟ ميدونين معشوق چه کار ميکنه با قلب عاشق؟؟؟ مدونين قلب عاشق براي چي ميزنه؟؟؟ ميدونين قلب عاشق براي کي ميزنه؟؟؟ ميدونين ...؟؟؟ اگه جواب اين همه سئوال رو ميخواين! مطلب زير رو بخونين...خيلي جالب و آموزندس... وقتي يه روز ديدي خودت اينجايي و دلت يه جاي ديگه … بدون كه كار از كار گذشته و تو عاشق شدي طوري ميشه كه قلبت فقط و فقط واسه عشق مي تپه ، چقدر قشنگه عاشق بودن و مثل شمع سوختن همه چي با يک نگاه شروع ميشه اين نگاه مثل نگاهاي ديگه نست ، يه چيزي داره که اوناي ديگه ندارن ... محو زيبايي نگاهش ميشي ، تا ابد تصوير نگاهش رو توي قلبت حبس مي كني ، نه اصلا مي زاريش توي يه صندوق ، درش رو هم قفل مي كني تا كسي بهش دست نزنه. حتي وقتي با عشقت روي يه سكو مي شيني و واسه ساعتهاي متمادي باهاش حرفي نمي زني ، وقتي ازش دور ميشي احساس مي كني قشنگترين گفتگوي عمرت رو با كسي داري از دست ميدي. مي بيني كار دل رو؟ شب مي آي كه بخوابي مگه فكرش مي زاره؟! خلاصه بعد يه جنگ و جدال طولاني با خودت چشات رو رو هم مي زاري ولي همش از خواب ميپري ... از چيزي ميترسي ... صبح كه از خواب بيدار ميشي نه مي توني چيزي بخوري نه مي توني كاري انجام بدي ، فقط و فقط اونه كه توي فكر و ذهنت قدم مي زنه به خودت مي گي اي بابا از درس و زندگي افتادم ! آخه من چمه ؟ راه مي افتي تو كوچه و خيابون هر جا كه ميري هرچي كه مي بيني فقط اونه ، گويا كه همه چي از بين رفته و فقط اون مونده طوري بهش عادت مي كني كه اگه فقط يه روز نبينيش دنيا به آخر ميرسه وقتي با اوني مثل اينكه تو آسمونا سير مي كني وقتي بهت نگاه مي كنه گويا همه دنيا رو بهت ميدن گرچه عشق نه حرفي مي زنه و نه نگاهي مي كنه ! آخه خاصيت عشق همينه آدم رو عاشق مي كنه و بعد ولش مي كنه به امون خدا وقتي باهاته همش سرش پائينه تو دلت مي گي تورو خدا فقط يه بار نيگام كن آخه دلم واسه اون چشاي قشنگت يه ذره شده ديگه از آن خودت نيستي بدجوري بهش عادت كردي ! مگه نه ؟ يه روزي بهت ميگه كه مي خواد ببينتت سراز پا نمي شناسي حتي نميدوني چي كار كني ... فقط دلت شور ميزنه آخه شب قبل خواب اونو ديدي... خواب ديدي که همش از دستت فرار ميکنه ... هيچوقت براش گل رز قرمز نگرفتي ...چون بهت گفته بود همش دروغه تو هم نخواستي فکر کنه تو دروغ ميگي آخه از دروغ متنفره ... وقتي اون رو مي بيني با لبخند بهش ميگي خيلي خوشحالي که امروز ميبينيش ... ولي اون ... سرش رو بلند مي كنه و تو چشات زل ميزنه و بهت ميگه اومدم بهت بگم ، بهتره فراموشم كني ! دنيا رو سرت خراب ميشه همه چي رو ازت مي گيرن همه خوشبختيهاي دنيا رو بهش مي گي من … من … من از جاش بلند ميشه و خيلي آروم دستت رو ميبوسه ميذاره رو قلبش و بهت ميگه خيلي دوستت دارم وبراي هميشه تركت مي كنه ديگه قلبت نمي تپه ديگه خون تو رگات جاري نميشه يه هويي صداي شكستن چيزي مي آد دلت مي شكنه و تكه هاي شكستش روي زمين ميريزه دلت ميخواد گريه کني ولي يادت مي افته بهش قول داده بودي که هيچوقت به خاطر اون گريه نميکني چون ميگفت اگه يه قطره اشک از چشماي تو بياد من خودم رو نميبخشم ... دلت ميخواد بهش بگي چقدر بي رحمي که گريه رو ازم گرفتي ولي اصلا هيچ صدايي از گلوت در نمياد بهت ميگه فهميدي چي گفتم ؟با سر بهش ميگي آره!... وقتي ازش ميپرسي چرا؟؟؟ميگه چون دوستت دارم! انگشتري رو که تو دستته در مياري آخه خيلي اونو دوست داره بهش ميگي مال تو ... ازت ميگيره ولي دوباره تو انگشتت ميکنه ...ميگه فقط تو دست تو قشنگه... بعد دستت رو محکم فشار ميده و تو چشمات نگاه ميکنه و... بعد اون روز ديگه دلت نميخواد چشمات رو باز نمي كني آخه اگه بازشون كني بايد دنياي بدون اون رو ببيني تو دنياي بدون اون رو مي خواي چي كار ؟ و براي هميشه يه دل شكسته باقي مي موني دل شكسته اي كه تنها چاره دردش تويي...
[ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 12:51 ] [ سعید عبادی ]
از عشق:
یك بار دختری حین صحبت با پسری كه عاشقش بود، ازش پرسید نظره تو چیه؟
[ پنجشنبه دوم اردیبهشت 1389 ] [ 12:41 ] [ سعید عبادی ]
پارمیدا پشت در ایستاده بود . با خودم فکر کردم این بهترین موقعیت است برای نشان دادن او به مادرم ، دیگه طاقتم تمام شده بود و دوست داشتم هر چه زودتر پارمیدا رو ماله خود کنم و برای این کار رضایت مادرم شرط اول بود . مطمئن بودم وقتی مادرم زیبایی افسانه ای و صورت مینیاتوری پارمیدا رو ببینه ، بدون هیچ مخالفتی تن به این ازدواج میدهد ، ولی ... ولی اگه مادرم از خانواده پارمیدا ازم سوال میکرد چه جوابی میتونستم بهش بدم ، من اصلا با خانواده او آشنایی نداشتم و تا حالا سوالی در این مورد از ش نپرسیده بودم . پارمیدا : آقا مهیار حالتون خوبه ، چرا اینجوری به من زل زدید ؟ - : ببخشید ، زیبایی شما منو محصور خودش کرده بود ، باور کنید نمیتونم به این همه زیبایی زل نزنم و راحت از کنارش بگذرم . پارمیدا لبخندی زد و گفت : شما نسبت به من لطف دارید ، خودتون هم خیلی زیبا هستید . از خجالت قرمز شده بودم . پارمیدا به من گفته بود زیبا هستم ، پس حتما صورت زیبایی داشتم ، هرچند که خیلی ها نظری بر خلاف نظر پارمیدا داشتند . ولی نظر بقیه که برای من مهم نیستند . برای من فقط پارمیدا مهم هست و نظر او . - : ببخشید پارمیدا خانم ، میشه از تون یه خواهشی بکنم . پارمیدا با مهربانی گفت : بله ، بفرمایید . - : من . من راستش ، من میخواستم ازتون خواستگاری کنم . از شدت استرس و خجالت قرمز شده بودم و بدنم از عرق پوشیده شده بود . نمیدونستم جواب پارمیدا به این خواستگاریه بی مقدمه و سریع من چیه ؟ پارمیدا لبخند دیگری زد و گفت : همینجا دم در خونه تون . با دستپاچگی گفتم : خب مگه اشکالی داره ؟ پارمیدا : نه ، هیچ اشکالی نداره . - : حالا میشه یه خواهش دیگه ازتون بکنم . پارمیدا : بفرمایید . - : میخواستم از شما دعوت کنم با من به خونه بیاین تا شما رو به مادرم نشون بدم . پارمیدا : من آماده ام . استرسم دو چندان شده بود ، حالا همه چی به نظر مادرم بستگی داشت ، من میدوستنم پارمیدا با این ازدواج موافقه . این رو از حرفها و حرکاتش به راحتی میشد فهمید ، پارمیدا دلبسته من شده بود ، ولی چرا من ؟ مگر من چه چیز جذابی برای او داشتم . نه نه حالا وقت این پرسشها نبود ، حالا بهترین موقعیت برای نشان دادن او به مادرم بود . در خونه رو باز کردم و همراه پارمیدا وارد شدم . از پارمیدا خواستم در حیاط منتظر باشد تا من مادرم رو برای این کار آماده کنم . به آشپزخانه رفتم ، جایی که مادرم مشغول آشپزی بود . سلام کردم و گوشه ای ایستادم . نمیدونستم باید چی به مادرم بگویم ، نیدونستم اصلا چه طوری باید پارمیدا رو به او معرفی کنم . لحظه ای ساکت ایستادم و به مادرم که داشت چیزهایی رو درون قابلمه هم میزد خیره شدم تا انکه صدای اعتراض او بلند شد : چیه . چرا اینجا واستادی ، چرا اینجوری به من زل زدی ؟ به خودم آمدم و گفتم : هیچی ، فقط داشتم نگاهتون میکردم . مادرم : وا .. مگه تا حالا منو ندیده بودی ؟ - : چرا . ولی ... ولی .... مادرم : ولی چی ؟ - : راستش چطوری بگم ، میخواستم موضوع مهمی رو با شما مطرح کنم . مادرم با کنجکاوی گفت : چه موضوعی ؟ بالاخره بعد از کلی جون کندن گفتم : موضوع ازدواج ... مادر من . مادر من عاشق شدم . عاشق یکی از دخترهای دانشگاه . مادرم با چشمانی متحیر به من خیره شده بود : عاشق شدی . اونم عاشق یکی از دخترهای دانشگات . سرم رو به زیر انداختم و گفتم : آره . مادرم : تو غلط کردی ، مگه دختر قحطه که عاشق اون دخترهای قرتی شدی ، اگه قصد ازدواج داری خودم یه دختر خوب و مومن که تاحالا آفتاب مهتاب ندیده برات پیدا میکنم تا نوکریتو بکنه ، نه اینکه مجبور باشی فقط برای خرج لوازم آرایشی زنت یکماه سگ دو بزنی . - : ولی من از اون دخترها نمیخوام ، من زنی نمیخوام که تا یه مرد میبینه مثل موش بدوی بره توی سوراخش ، من زنی میخوام که توی اجتماع بوده باشه ، زنی که وقتی در کنارش راه میرم ، آتش حسادت رو توی چشمان ههمه کسانی که ما نگاه میکنن ببینم . زن امروزی ، نه زنیکه امل و عقب افتاده باشه . مادرم از عصبانیت داشت میلرزید و ناگهان فریاد کشید : باشه برو از اون زنها بگیر ، زنهایی که معلوم نیست چند دست تا حالا بین نامحرمها گشتن ، ولی یادت باشه دیگه حق نداری پاتو توی خونه من بذاری ، چون من عروس هرزه نمیخوام . با عصبانیت سر مادرم فریاد کشیدم : ولی پارمیدا اون طوری نیست ، پارمیدا پاکه ، تو نگاهش یه معصومیت عجیبی نهفته ست که تو چشمهای هیچ دختری ندیدم ، حتی اونایی که چادرشونو تا بالای دماغشون بالا میکشن . مادرم : پارمیدا دیگه کیه ؟ - : پارمیدا عشق اول و آخر منه ، عشق ابدیه منه ، پارمیدا بهترین دختر دنیاست ، پاکترین و معصوم ترین دختر دنیاست ، زیباترین و قشنگترین دختر دنیاست . مادر اگه شما پارمیدا رو ببینی مطمئنم شیفته قشنگیش میشی ، شیفته نگاه پاک و معصومش ، نگاه پارمیدا مثل نگاه بچه اهو ها مظلومانه ست ، به قدری مظلومانه که ناخوداگاه دل ادم براش میسوزه . مادرم که کمی ملایمتر شده بود گفت : خب حالا این دختره کی هست ، اصلا کجا زندگی میکنه ؟ با خوشحالی گفتم : اصلا اجازه بدید بهتون نشونش بدم ، پارمیدا الان اینجاست توی حیاط . مادرم با تعجب فریاد کشید : اینجا . توی خونه من . - : آره . مادرم : تو با چه اجازه ای اونو راه دادی بیاد تو ، فکر نکردی در و همسایه برامون حرف در بیارن . - : نه . مواظب بودم کسی ما رو نبینه ... حالا اجازه میدید بیارمش تو . مادرم با اکره گفت : صداش کن بیاد تو . با خوشحالی به حیاط رفتم . پارمیدا کنار باغچه کوچک حیاطمون ایستده بود و به شمعدونیهای آن نگاه میکرد . از پشت سر آهسته کنارش رفتم و در گوشش ملایم گفتم : مادرم رو راضی کردم . بهتره بریم تو . پارمیدا با خنده گفت : تو فوق العاده ای مهیار جان . اجازه بده ببوسمت . با خنده ای آکنده از شرمساری گفتم : حالا نه ، این کار باشه برای بعد . دست نرم وظریف پارمیدا رو که چون حریر نرم و لطیف بود رو در دست گرفتم و همراهش وارد خونه شدم و اونو به آشپزخونه بردم و با صدای بلند خطاب به مادرم گفتم : و این شاهزاده رویاهایم ، زیباترین مخلوق خدا ، پارمیدای عزیزم . مادرم برگشت و به من نگاه کرد . چشمانش از تعجب گرد شده بود . - : میدونستم از خوشگلیه بی حد و حصرش تعجب میکنید . مادرم : اما تو ... - : اما چی ؟ مادرم : اما تو که تنهایی ، پس کو اون دختری که تعریفشو میکردی ؟ برگشتم با تعجب به پارمیدا که اون هم با تعجب به من زل زده بود ، زل زدم . -: یعنی چی ... مگه ممکنه ؟ پارمیدا : این محاله ، من اینجام ، کنار مهیار ، نگاه کنید دستم در دست مهیاره . -: آره پارمیدا راست میگه ، اون اینجاست کنار من . مادرم فقط به من نگاه میکرد ، از تعجب نزدیک بود فریاد بکشد . مادرم : نه ، تو تنهایی هیچ کس کنارت نیست . -: ولی مادر شما اشتباه میکنید ، مگه میشه شما پارمیدا رو نبینید ، اون اینجاست کنار من . پارمیدا لطفا با مادرم سلام کن . پارمیدا سلام کرد که مادرم فریاد کشید : تو دیوانه شدی ، هیچ کس همراه تو نیست ، تو تنهایی تنهای تنها . مادرم این رو گفت از آشپزخونه به بیرون دوید . فریاد کشیدم : دروغ میگی دروووغ ، من تنها نیستم ، شما دروغ میگی چون دوست نداری پارمیدا رو ببینی . تو ... ------ بیمارستان روانی ... بهزاد با عجله وارد بیمارستان شد و پیش مادر مهیار رفت . بهزاد با نگرانی : سلام ... به من بگید چه اتفاقی برای مهیار افتاده . مادر مهیار اشکهایش رو با گوشه چادرش پاک کرد و گفت : نمیدونم .. به خدا نمیدونم ، ظهر وقتی اومد خونه به من گفت میخواد ازدواج کنه ، گفت عاشق یکی از دخترهای دانشگاه شده و میخواد با اون ازدواج کنه . به من گفت اون الان تو حیاطه . من هم بهش گفتم بیارش تو تا ببینمش ، اما وقتی برگشت تنها بود تنهای تنها ، اما میگفت اون دختره همراهشه ، گفت الان دستش تو دستمه ، از دختره خواست با من سلام کنه ، اما باور کن هیچ کس همراهش نبود . اون تنها بود ، وقتی هم این رو بهش گفتم ، داد و فریاد راه انداخت ، این قدر داد کشید که همه همسایه ها به خونه ما ریختن و دست و پاشو گرفتن و آوردنش اینجا . الان هم بستری شده و دکترها دارن باهاش صحبت میکنن ، الان سه ساعته که من اینجام ، نمیدونم این دکترها کی میخوان بیان بیرون ؟ نیم ساعت بعد دکتر روانپزشک از اتاقی که مهیار درآن بستری شده بود بیرون آمد ، بهزاد و مادر مهیار با عجله خودشونو به دکتر رسوندند . مادر مهیار : آقای دکتر بگید چه بلایی سر پسرم اومده . دکتر عینکشو از چشم برداشت و نگاهی به بهزاد و مادر مهیار انداخت و گفت : متاسفانه باید بگم پسر شما به بیماری اسکیزوفرنی دچار هستند ، و اون دختری خانمی که مدام حرفشو میزنن ، توهمی بیش نیست ، متاسفانه پسر شما عاشق یک توهم شده ، عاشق کسی که اصلا وجود خارجی نداره و فقط در ذهن پسرتون زندگی میکنه . دکتر این رو گفت و از آنجا دور شد . بهزاد و مادر مهیار به پشت شیشه اتاق مهیار آمدند و از آنجا به او نگاه کردند . -------- در باز شد و پارمیدا وارد شد ، باهاش سلام کرد ، با مهربونی جواب سلاممو داد و اومد روی صندلی کنار تختم نشست . -: چرا اینقدر دیر اومدی ، خیلی وقته منتظرتم . پارمیدا : نمیخواستم وقتی دکترا کنارتن مزاحمت بشم ، خب دکترها چی میگفتن . بغضم رو به سختی فرو دادم و گفتم : اونا میگن من مریضم . میگن اسکیزوفرنی دارم ، میگن تو .. میگن تو فقط یک توهمی ، میگن تو وجود خارجی نداری ، اما من باور نکردم ، اونا همه به من حسودیشون میشه ، چون تو رو دارم ، اونا به من حسودی میکنن چون میخوام با تو ازدواج کنم ، اما هیچ کس نمیتونه تو رو از من بگیره ، تو ماله منی ، و تا ابد خواهی بود . پارمیدا با دستهای بلند و کشیده اش اشکهایم رو که تا روی گونه پایین اومده بودند ، پاک کرد و گفت : من بهت قول میدم تا ابد کنارت باشم ، تو چه خوب چه بد ، چه مریض چه سالم ، عشق من هستی ، و من هیچ وقت تنهات نمیذارم ، من همیشه کنارت خواهم ماند ، همیشه همیشه -: ممنون پارمیدا .... پارمیدا خندید ، فضای اتاق از خنده او پر شد ، انگار دنیا هم به من خندید و چه خوشبختی ای از این بیشتر . -------- بهزاد و مادر مهیار که از پشت شیشه نظاره گر مهیار بودند ، میدیند که او دارد با خودش حرف میزند ، روی صندلی هیچ کس نشسته بود .
[ دوشنبه دوم فروردین 1389 ] [ 12:27 ] [ سعید عبادی ]
دوم ابتدایی بودم تازه خونمون رو عوض کرده بودیم بابام به خاطرضرر زیادی که کرده بود مجبور شد حتی خونمون رو هم بفروشه و یه خونهء کوچیکتر بگیره روز اول بود که اومده بودیم تو اون محل اثاث کشی تموم شده بود ومنو بابام در خونه بودیم بابام کلید انداخت که درو باز کنه یهو یه دختر 6 ساله با یه بلوزدامن سفید تور دار عین مال عروسا از کنارمون رد شد من نمی دونم چرا وقتی اون رو دیدم یه جوری شدم نمی دونم چی بود ولی یه چیزی بود که تا اون موقع احساسش نکرده بودم فقط شنیدم بابام گفت ماشالله!!! این دخترِ کیه خدا نیگهش داره از اون روز به بعد همش یه موقعهایی میو مدم تو کوچه که ببینمش دیگه عادت کرده بودم هر روز ببینمش و اون حس هر بار که می دیدمش قوی تر می شد بعدها فهمیدم اون عشقی که می گن همینه من که با عوض کردن خونمون مخالف وخیلی ناراحت بودم حالا نه تنها ناراحت نبودم راضی وشاد هم بودم سالها می گذشت و من علاقم نسبت به اون بیشتر می شد جوری که تمام زندگیمو گرفته بود آرزوهام رو با بودن اون می ساختم اصلا آرزویی بجز اون نداشتم بارها تصمیم گرفتم باهاش حرف بزنم اما وقتی می دیدمش انگار لال می شدم هر چی تلاش می کردم نمی تونستم برم جلو گفتم تلفنی باهاش حرف بزنم اما تا صداش رو می شنیدم قلبم همجین به تپش می افتاد که می خواست قفسه سینمو بترکونه و زبونم هم بند میومد اصلا لال می شدم چه دعواهایی که به خاطرش با بچه های محل یا کسایی که دنبالش می افتادن نکردم اما حتی یکبار نتونستم حرفم رو بهش بگم یادمه یه روز نشسته بودم درس بخونم که دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم پشت دره یهو انگار یه تانکر اب سرد رو سرم خالی کردن ... نمی دونم چی شد فقط در بسته بود من یه تیکه گوشت نذری تو دستم بود اون روز تا شب گیج بودم، یه گیجیه باحال درس مرس که اصلا، کتابو نیگا می کردم چهرش تو نظرم مجسم می شد همینطور ما بزرگ می شدیم ومن بی عرزه نمی تونستم حرفم رو بهش بگم حالا من 18 سالم بود و اون 15 سال دیگه واسه خودش خانومی شده بود تو محل خودش و خواهرش به نجابت معروف بودن و همچنین به زیبایی! من دست به هیچ کار زشتی نمی زدم حتی نیگای دخترای دیگه هم نمی کردم اون پیش من تبدیل به یه موجود مقدس شده بود می گفتم اگه این کارو بکنم دیگه لیاقت اون وجود پاک رو ندارم و اون دیگه منو نمی خواد یه روز که رفته بودم در مدرسشون تا از دور ببینمش دیدم یه پسره افتاده دنبالش اقا ما هم خونمون به جوش اومد رفتیم به پسره گیر دادیم پسره هم گفت برو بابا این چند ماهه با من دوسته ما همدیگرو می خوایم دیگه هم مزاحم ما نشو من که باور نمی کردم تا شب گیج بودم ...شب تا صبح خواب به چشمام نرفت و بالاخره تصمیم گرفتم فردا بهش تلفن بزنم و بهش بگم چقدردوسش دارم فردا به هر جون کندنی بود باهاش حرف زدم خودم رو معرفی کردم وگفتم که دوسش دارم ولی اون گوشی رو گذاشت نمی دونم رو زمین بودم یا رو هوا اما خوشحال که حرفم رو بهش زدم و فکر می کردم حتما خجالت کشیده حرف بزنه خلاصه انگار دنیا رو بهم داده بودن بعد از ظهرش دیدم در می زنن رفتم درو باز کردم دیدم اون پسرست با چهرهء عصبانی منم سریع برگشتم یه چیز پوشیدم رفتم که برم یه جای خلوت دعوا ولی وقتی گفت که ادرس خونه مارو اون دختر بهش داده و گفته که بهم بگه دیگه برای من زنگ نزنه وگرنه مامانش رو می فرسته در خونهء ما راهمو برگردوندم به طرف خونه رفتم توی دستشویی تامی تونستم گریه کردم از اون به بعد وقتی می دیدمش یه تنفر عجیبی نسبت بهش درونم پیدا می شد بعدها اون پسر رو دیدم و فهمیدم اونرو سر کار گذاشته و بعد از کلی تیغ زدن رفته با یکی دیگه دوست شده... بله خانوم و البته خواهرشون... آره پسرا ودخترا مواظب عاشقیتهاتون باشید ببینید با کی عاشقیت می کنید مخصوصا شما دخترا اخه هم ما پسرا خیلی جونوریم هم شما خیلی اسیب پذیر البته بعضی از شما هم خیلی بدتر از پسرا هستین.....
[ دوشنبه دوم فروردین 1389 ] [ 12:19 ] [ سعید عبادی ]
عشق گمشده .... من و اون مدت ها بود که با هم غریبه شده بودیم من فقط نسبت به اون احساس ترحم داشتم. بالاخره با احساس گناه فراوان موافقت نامه طلاق رو گرفتم, خونه, 30درصد شرکت و ماشین رو به اون دادم. اما اون یک نگاه به برگه ها کرد و بعد همه رو پاره کرد. زنی که بیش از 10 سال باهاش زندگی کرده بودم تبدیل به یک غریبه شده بود و من واقعا متاسف بودم و می دونستم که اون 10 سال از عمرش رو برای من تلف کرده و تمام انرژی و جوانی اش رو صرف من و زندگی با من کرده, اما دیگه خیلی دیر شده بود و من عاشق شده بودم.
[ دوشنبه دوم فروردین 1389 ] [ 12:10 ] [ سعید عبادی ]
ارزش یك لبخند
[ دوشنبه دوم فروردین 1389 ] [ 12:7 ] [ سعید عبادی ]
در مطب دکتر به شدت به صدا درامد . دکتر گفت: در را شکستی ! بیا تو در باز شد و دختر کوچولوی نه ساله ای که خیلی پریشان بود ، به طرف دکتر دوید : آقای دکتر ! مادرم ! و در حالی که نفس نفس میزد ادامه داد : التماس میکنم با من بیایید ! مادرم خیلی مریض است . دکتر گفت : باید مادرت را اینجا بیاوری ، من برای ویزیت به خانه کسی نمیروم . دختر گفت : ولی دکتر ، من نمیتوانم.
اگر شما نیایید او میمیرد ! و اشک از چشمانش سرازیر شد . دل دکتر به رحم آمد و تصمیم گرفت همراه او برود . مادر با تعجب گفت : ولی دکتر ، دختر من سه سال است که از دنیا رفته ! و به عکس بالای تختش اشاره کرد . پاهای دکتر از دیدن عکس روی دیوار سست شد . این همان دختر بود ! یک فرشته کوچک و زیبا ….. ! [ دوشنبه دوم فروردین 1389 ] [ 11:56 ] [ سعید عبادی ]
درضمن این شعر به هیچ عنوان سیاسی نیست.خواهشا ...
سهراب بيا كه آب را گِل كردند صحبت ز تفكرات باطل كردند دل در عطش سراب شد تا آخر اين رسم وفا نبود با دل كردند آنها كه كوير تشنه شد منزلشان علت ز چه بود عزم ساحل كردند بس شيطنت از ضميرشان مي باريد گفتند فرشته اند و منزل كردند كس كشته نشد در آن ديار واهي ما را ز چه منتسب به قاتل كردند نقصان ز تمام چهره شان پيدا شد ماندم ز چه ادعاي كامل كردند (( افتاده )) دگر دست بكش از دينت ديدي كه ره راست چه مايل كردند منبع:داستانهای خاکستری(شعرهای مسعود حاجی زاده) [ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ] [ 0:9 ] [ سعید عبادی ]
پدر، عبور سنگین کاروان عمر چه رد پایی عمیق و گنگ بر پیشانی روشنش باقی گذاشت. مادر، ضربات کوبنده روزگار پر از دردش چه نامرد پشتش خماند. برادر ، دام های فریبنده زندگی چه نا جوانمردانه گلهای آرزوهایش پژمرد. و خواهر ، چه غمگنانه روزمرگی ، چشمان درخشانش تاریک و کم سو نمود. اف بر تو روزگار که نساختی با ما و نخواستی حتی لختی ساختن بیازمایی چه رسد که بخشندگی ببخشی. اف بر تو … ! لیک بدان و منتظر بمان : نوبت ما نیز می رسد روزی….!!!
از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران رفتم از سوی تو لیکن عقبت سر نگران
ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما كردي تو بمان و دگران وای به حال دگران
منبع:داستانهای خاکستری(شعرهای مسعود حاجی زاده) [ پنجشنبه پانزدهم بهمن 1388 ] [ 0:1 ] [ سعید عبادی ]
شاگردي از استادش پرسيد: عشق چست ؟ استاد در جواب گفت: به گندم زار برو و پر خوشه ترين شاخه را بياور اما در هنگام عبور از گندم زار، به ياد داشته باش که نمي تواني به عقب برگردي تا خوشه اي بچيني... شاگرد به گندم زار رفت و پس از مدتي طولاني برگشت. استاد پرسيد: چه آوردي ؟ با حسرت جواب داد:هيچ! هر چه جلو ميرفتم، خوشه هاي پر پشت تر ميديدم و به اميد پيداکردن پرپشت ترين، تا انتهاي گندم زار رفتم. استاد گفت: عشق يعني همين...! شاگرد پرسيد: پس ازدواج چيست ؟ استاد به سخن آمد که : به جنگل برو و بلندترين درخت را بياور اما به ياد داشته باش که باز هم نمي تواني به عقب برگردي... شاگرد رفت و پس از مدت کوتاهي با درختي برگشت . استاد پرسيد که شاگرد را چه شد و او در جواب گفت: به جنگل رفتم و اولين درخت بلندي را که ديدم، انتخاب کردم. ترسيدم که اگر جلو بروم، باز هم دست خالي برگردم . استاد باز گفت: ازدواج هم يعني همين...! و اين است فرق عشق و ازدواج .. [ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 11:55 ] [ سعید عبادی ]
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. [ پنجشنبه یکم بهمن 1388 ] [ 11:48 ] [ سعید عبادی ]
|
||
| [ طراحی : ایران اسکین ] [ Weblog Themes By : iran skin ] | ||